www.2del.com
LOADING
بازي با تيغ (قسمت دهم) نویسنده مجنون
2del Logo
مجنون
شناسنامه
نویسنده:مجنون
پست الکترونیک: Yahoo ID: mard_esfandi
تاریخ نگارش:880128
تعداد بازدید:368



سایر نوشته های نویسنده
راز اشك ها
حكايتي از كوئيلو
نمي دانم!
از من و ...
سفير عشق ...
باز تكرار...!
می خواهم ...!
بازي با تيغ (قسمت آخر)
بازي با تيغ (قسمت دهم)
بازي با تيغ (قسمت نهم)
بازی با تیغ (قسمت هشتم)
بازی با تیغ (قسمت هفتم)
بازي با تيغ(قسمت ششم)
بازي با تيغ (قسمت پنجم)
بازي با تيغ(قسمت چهارم)
بازی با تیغ (قسمت سوم)
برخواي از اين ...
بازي با تيغ (قسمت دوم)
بازي با تيغ (قسمت اول)
بي وفا
حبيبم ...
بر فراز آسمانها
همين پروانه ي خاموش!
گرگ هاري شده ام ...!
وقتي دلتنگ شدي به سوي هيچ كس جز او مرو ...
دلهره هاي ديشب من همه اين بود خودت بخوان...
درد دل
دلنامه ي 2
شب يلدا
مادر و پدر
دلنامه ي 1
عشق بي نقاب
افسانه عشق
شعر تو ...


اخرین نوشته ها از همه نویسندگان
برگی از هذیان های من یا شما
رفتار من عادی است
انسانها براي دوست داشتن هستند!
دستان دعا
دوست داشتن ...
يه دوست معمولي و يه دوست واقعي
راز عشق در بارش
راز اشك ها
یک داستان کوچک
بي اعتنا به نتيجه دوستت دارم
روزگار ما
حكايتي از كوئيلو
قدیسی در مکانی اشتباه
نمي دانم!
بهترين لحظات زندگي ...



بازي با تيغ (قسمت دهم) نویسنده مجنون

بازي با تيغ (قسمت دهم)

بالاخره برداشت. طوری که واقعا از حالتش پیدا بود شروع به گریستن کرد. بی مهابا به خودش دشنام می گفت. هر چی خواستم آرومش کنم فایده ای نداشت. توضیح و توجیحاتم براش قابل قبول نبود. و در آخر گفت:
- آقا سالار برات خیلی متاسفم. توضیحاتت برای من اصلا قابل قبول نیست. یادت هست برات خوندم که مادرم در آخرین برگ از دفتر خاطراتش چی نوشته بود؟ نوشته بود: گلیم بخت کسی را که سیاه بافتند با آب زمزم هم نمی توان شست.
و دوباره گوشی را قطع کرد. و دوباره شروع به گرفتن شماره اش کردم.
نه! فایده ای نداشت! هیچ فایده ای نداشت! یک روز گذشت! و هنوز خبری از مسیح نبود. اعصابم بشدت بهم ریخته بود راه به هیچ کجا نداشتم. تا اینکه حوالی ظهر با تماسی که از یک باجه ی تلفن گرفتم مسیح گوشی را برداشت! بدون مقدمه شروع کردم به پرسیدن:
- معلوم هست کجایی؟ خوشت میاد گوشی را قطع کنی؟ هیچ می دونی این قطع کردن یک نوع بی احترامی به حساب می آد؟ بگو ببینم حالت چطوره؟ اصلا معلوم هست داری چیکار می کنی؟
باورم نمیشد اصلا انگار نه انگار اتفاقی افتاده! با صدایی بشاش و خندان گفت:
- خبه خبه! چه خبره آقا سالار؟ همش داد می زنی؟ خسته نمیشی؟ نترس نمردم! هنوز زنده هستم! یعنی داشتم می مردما ولی نشد! سرنگ هوا رو برداشتم که بزنم یکهو عمو حسین اومد داخل و از دستم گرفت و کلی هم سرم داد و بیداد کرد! من هم شب خوابیم و خواب مادرمو دیدم! وسط یک دشت پر از گل لاله! نشسته بود و منو صدا می زد. تا دیدمش دوان دوان سمتش رفتم. منو تو آغوشش گرفت و کلی تو بغلش گریه کردم! کلی هم از تو شکایت کردم. باورت نمیشه آقا سالار ولی انگار هنوز عطر اونهمه گل تو فضای اتاقم احساس میشه. باور نکردنی بود. چون همیشه فقط صدای مادرم رو می شنیدم نه اینکه بتونم صورتش را هم ببینم.
مثل آدمهای دیوانه ناخود آگاه اشک ریختم! هر کسی از کنارم رد می شد فکر می کرد دیوانه شدم. ولی نه! من دیوانه نبودم. خدا را شکر کردم که بلایی سر خودش نیاورده بود. همینطور که تو این ماجرا گیر کرده بودم برام بس بود! چه برسه به اینکه احساس کنم خون یک آدم بیگناه هم بخاطر من ریخته بشه و بیافته گردن خودم. عذاب وجدان، عذاب وجدان، عذاب وجدان ...
این تنها چیزی بود که باعث می شد با اینهمه ناراحتی و عذاب روحی نتونم عقب بکشم و برای خلاصی خودم روی همه چیز پا بگذارم. فردای اونروز با اینکه کلاس داشتم رفتم شاهچراغ. وضو گرفتم وارد حرم شدم. بی اختیار اشک ریختم و شروع به نیایش با خدای خودم کردم. و به آرامی شفای تمامی مریضان و مسیح را از خداوند منان خواستار شدم.
روزها مثل برق و باد سپری می شدند. هیچ کس نمی دانست که فردا قرار هست چه اتفاقی بیافته. پیوند مغز استخوان مسیح نزدیک بود و در این بین حال پدرش هم رو به وخامت می رفت. عموی مسیح دیگه به نامه های من جواب نمی داد. و عمه ی بزرگ مسیح هم از آلمان به ایران آمده بود. روزهای سختی برای من بود. و هنوز نتونسته بودم پولی را که قرض کرده بودم برگردونم. مادرم هم تماس گرفته بود و گفت بود که بزودی تلفن منزلمون هم بخاطر بدهی قطع میشه. من هم بخاطر این وضعیت و سردرگمی بشدت رنج می کشیدم. آخه تا کی باید به پای کسی نشست که حتی خودش را از پشت وب کم نشون نمیده؟! اونهم فقط بخاطر یکسری عقاید. که خب بی منطق هم نبود! حتی نمی دونستم کجا زندگی می کنه. فقط می دونستم که عباس آباد تهران و حوالی خیابان سهره وردی شمالی زندگی می کنن. خانه ای دوبلکس با متراژ هزار متر. سه درب طوسی رنگ که یکیش از داخل کوچه باز میشه. سر کوچه یک باجه تلفنه. آیفون تصویری.درختهای بلند که از پشت دیوار و نرده های محافظ خونه کاملا مشخص هستن. پلاک ممیز دار. نزدیک اون پادگان ارتش. ولی هرگز این خونه را پیدا نکردم! بارها هم شده بود که بهش اعتراض می کردم که چنین خونه ای در عباس آباد وجود خارجی نداره و بالاخره متهم می شدم به اینکه چرا قولم را شکستم و صبر نمی کنم تا روزگار همه چیز را درست کنه و چرا تجسس بیجا می کنم؟! خب اینهم حرفی بود که مسیح میزد! ولی اون چه می دونست درون من چی می گذره؟! چطور باید به دختری غریبه از جان و مالت مایه بگذاری تا بهبودیش را بدست بیاره ولی اون حتی یکبار خودش را نشون نده. نمی دونم و هرگز هم نفهمیدم! در این بین و روزهایی که سپری می شدند یک شب که مسیح مهمانی از اصفهان داشت و دختر خاله های نامادری اش بودند هنگامی که من با موبایل مسیح که بعد از پافشاری های زیادش براش خریده بودن تماس گرفتم و صدایی گوشی را برداشت که برای من جدید بود! بله اون صدا صدای مرجان بود! دختری با اخلاق و رفتار و نوشتاری همچون میترا دوست قبلی مسیح.
- الو؟! الو؟! ببخشید مثل اینکه اشتباه گرفتم!
- نه اشتباه نگرفتین! با مسیح اگر کاری دارین ایشون حمام هست! می گم باهاتون تماس بگیرن!
- خیلی ممنون لطف می کنید!
وای خدای بزرگ چه اشتباهی؟! چرا با این صراحت صحبت کردم؟ کنه همه چیز لو بره؟! اگر لو بره و نگذارن با هم صحبت کنیم چی میشه؟! اگر مسیح نتونه با من ارتباط داشته باشه کارش تمومه! این چیزی هست که دیگه در طول این مدت اثبات شده. وای خدای من!
چند ساعتی گذشت و مسیح با تلفن همراهش تماس گرفت! با حالتی عصبانی و غذب ناک شروع به پرخاش کرد!
- یعنی چی آقا سالار؟ من که گفتم خودم تماس میگیرم. نمیگی شاید عمه گوشی را برمی داشت! می دونی اونوقت چی می شد؟
- خب حالا که طوری نشده. دختره کی بود؟!
- دختر دختر خاله ی نامادریم یا همون افلاطون خانوم پدرم! چند روز اومدن اینجا بمونن. پدرم چند وقت پیش 100 میلیو بهشون قرض داده بوده حالا اومدن مهلت بگیرن و پدر را راضی کنن که دوباره بهشون وقت بده. میترا خانوم پدرم هم داره تلاش می کنه که پدرم این پول را نگیره. بیچاره پدر شب تا صبح را یکسره سرفه می کنه و سرطانش هم عود کرده.
- ای بابا! نمی دونم چی بگم مسیح. هر چی خودتون صلاح می دونین همون کار را بکین. من خودم که گیر این پولی هستم که قرض کرده بودم. بنابراین می فهمم قرض کردن چقدر سخته؟!
- چی؟ دست شما درد کنه آقا سالار. مگه پولو پس ندادی؟ من که گفتم پس می فرستم خودت قبول نکردی. فقط می خواستی منت سر من بگذاری؟ آره؟! اصلا برای هین شما تماس گرفته بودی آقا سالار درسته؟! زنگ زده بودین که منت سر من بگذارین؟! نه توجیح نکن هیچی نمی خوام بشنوم لیاقت من همینه!
- باز که رسمی صحبت کردی و تو شد شما! منت کدومه؟! بابا من یک حرفی زدم. تو چرا اینقدر حساسی؟ بس کن تو رو خدا مسیح. این چه رفتاریه آخه؟
و فایده ای نداشت! مسیح دوباره قطع کرد. از اینهمه زود رنجی و دید بدی که مسیح نسبت به گفته های من داشت خسته شده بودم. ولی افسوس که دستم بسته بود و پای رفتنم نبود! کلافه و خسته شده بودم.یک ترم تحصیلی هم تمام شد و پدر مسیح را بدون اطلاع او به آمریکا برده بودن. همراه پدر مسیح همسر و دو فرزند پسر هم بودند. اونها درست یک ماه قبل از پدر مسیح و بعد از گرفتن سهم الارثی که داشتن برای همیشه به آمریکا رفته بودن بدون اینکه اصلا فکر کنن پدری دارن که بیماره و امکان داره هر لحظه بمیره. تمامی کارها را بقول خودشون پنهانی انجام داده بودن ولی دریغ که مسیح همه چیز را از قبل می دانست! و قبل از آنچه که اتفاقی بخواد رخ بده اون همه چیز را به من می گفت و احتمال می داد که چی بشه. تلفن منزلمون هم قطع شد و من بجای آماده شد برای امتحانات آخر ترم تلاش می کردم و با ماشین کار می کردم و مقداری خرجی برای اقامتم تو شیراز و اقساط تلفن و بدهی که داشتم کنار می گذاشتم. مثل کسی که نزول گرفته هر چی پس انداز می کردم فایده ای نداشت و جایی را پر نمی کرد. انگار نه انگار که روزی بیست هزار تومان کار می کردم. حتی با اینکه خرجش نمی کردم به هفته که می رسید چیزی تهش نمی موند. همه چیز سخت و کسل کننده پیش می رفت. پیوند مغز استخوان مسیح هم انجام شده بود ولی جواب نداده بود. در این بین پسر عمه ی مسی که فرشید نام داشت و اونطور که مسیح می گفت متخصص جراحی قلب بود هم از آلمان به ایران آمده بود آنهم به همراه پدر آلمانیش! شبهای امتحان بود و اوائل زمستان! و مسیح از داغ نبود پدر در ایران شب و روز نداشت. دیگه هر وقت که تماس می گرفتم یا داشت گریه می کرد یا دعوا می کرد یا حرف نمیزد و خیلی کوتاه و خیلی افسرده با بله و خیر جوابمو می داد. شبهای امتحان بجای اینکه تمامی حواسم را به درسم بدم کارم شده بود آرام کردن و روحیه دادن به مسیح. ساعتی آرام میشد و بعد از ساعتی دوباره همان آش و همان کاسه! حوالی عصر تماس گرفتم! ولی کسی که تلفن همراه مسیح را برداشت عمه ی مسیح بود! شخصی فوق العاده خشک و رسمی و ناخن خشک! فلفور گوشی را قطع کردم. بلافاصله که مسیج داد که این بی ادبی شما قابل بخشش نیست. یک ساعت دیگر تماس بگیرید چون با شما کاری دارم!
ای لعنت به این روزگار. متوجه بودم که عمه ی مسیح مشکوک شده. ولی اون منو به اسم برادر ملیحه یعنی دوست اینترنتی و صمیمی مسیح می شناخت که مسیح با کل اعضای این خانواده در ارتباط بود! ولی نه اون همه چیز را فهمیده بود! و من یک ساعت بعد از اون تماس گرفتم!
- ا ا الو؟! سلام خانوم صمدی! من رستمي هستم خوب هستین؟!
- سلام آقای رستمی نمی خوام حاشیه برم چون وقتی ندارم! عموی مسیح همه چیز را برای من توضیح داد. و من فعلا جز همکاری کار دیگه ای نمی تونم انجام بدم. مسیح دیشب خواب دیده که پدرش فوت کرده و چه بسا که این حرف حقیقت داره و دقیقا پدرش دیشب فوت کرده! الو؟! الو آقای رستمی؟! الو؟!
- ب ب بخشید خانوم صمدی من تسلیت عرض می کنم یکهو ریختم به هم! اگر کمکی از دست من بر میاد بفرمائید دریغ نمی کنم!
- بله! تنها کمک شما این هست که تا زمانی که قرار هست ما مسیح را از ایران خارج کنیم نگذارید اون چیزی بفهمه. مراسم کفن و دفن همان آمریکا انجام میشه و برادرم حسین فردا عازم آنجاست. فعلا مسیح بخاطر خوابی که دیده خیلی بهم ریخته هست و هر چی میگه می خوام با پدرم تلفنی صحبت کنم ما یک بهانه ای می آریم. دیگه سفارش نکنم. نباید بگذارید مسیح چیزی بفهمه! و ما رو کمک کنید تا از این روحیه بیرون بکشیمش. فعلا تنها کسی که اون دوستش داره و می توه به مسیح و ما کمک کنه شما هستید. همین و خدانگهدار!
وای خدای بزرگ حسابی بهم ریخته بود! و لرزی سختی بدنم را می سوزاند. مسیح قبلا هم گفته بود که تنها امیدش تو این دنیا بعد از خدا پدرش هست. پدری که دوستش نداشت ولی مسیح باز هم اونو یک پدر می دونست. رفتم کافی نت و به وبلاگمون سر زدم. وبلاگی که درد و دلهامون را داخلش می نوشتیم. وبلاگی که مسیح مدتها بود توش نمی نوشت. مگر اینکه من اصرار می کردم! و چیزی را دیدم که حیرت زده شدم! مرجان به تلافی اینکه پدر مسیح به اونها مهلت نداده بود و قرضی را که قرار بود 1 ساله برگردانن 5 سال طول کشیده بود، در اقدامی تلافی جویانه پیامی با این متن برای من گذاشته بود!
- سلام آقای زرنگ! پدر من آتیش زد به تمامی اموالش! بنابراین حالا که من هم همه چیز را می دونم خبر مرگ پدر مسیح را با افتخار بهش می رسونم و هیییییییچ کسی نمی تونه جلوی منو بگیره! این گوی و این میدان! حالا ببین! مگر اینکه خانوادش را راضی کنی تا کل اون پول را به ما ببخشن! همین!
به سرعت این پیام را پاک کردم با موبایل مسیح که دست عمه اش بود تماس گرفتم و همه چیز را گفتم! عمه اش که حسابی برافروخته و عصبانی شده بود بلافاصله با مرجان تماس میگیره و حسابی کن فی ... می کنه. و مرجان هم دقیقا نیم ساعت بعدش پیامی با این متن که مسیح جان خبر بدی هست ولی خب به نوبه ی خودم درگذشت پدرت را تسلیت عرض می کنم کار خودش را کرد! من که نمی تونستم تا خود صبح تو کافی نت بنشینم و مواظب باشم که برای مسی پیامی نگذاره که مبادا اون همه چیز را بفهمه! به ناچار رمز وبلاگ را عوض کردم تا مسیح نتونه وارد بشه! حدود ساعت 11 شب بود که مسیح با من تماس گرفت و همه خوابی را که دیده بود با اشک و آه تعریف کرد! و از من رمز وبلاگ را خواست و اینکه چرا عوضش کردم! من هم که به ناچار نقش بازی می کردم چاره ای نداشتم جز اینکه دروغ بگم! دروغی که مسیح گفته بود اگر بگم برای همیشه همه چیز و حتی زندگی براش تمام میشه! و مسیح که ذهن خیلی تیزی داشت چند کلامی با من حرف زد و بعد با خداحافظی گوشی را قطع کرد!
- ببین آقا سالار درسته که خبر مرگ پدرم برای من خیلی سخته! ولی اگر اون را از دهان تو بشنوم برام خیلی آسونتره تا اینکه از خانوادم بشنوم. مواظب باش به من دروغ نگی چون من همه چیز را قبل از اینکه اتفاق بیافته می دانم و درک می کنم. پس اگر خبری هست تا همین آخر شب وقت داری که بگی در غیر اینصورت هیچ فرصتی برات نمی مونه!همین!
عجب وضعیتی.چه باتلاقی! از اونطرف توضیحات و توجیحات و هشدارهای خانواده ی مسیح به من! از اینطرف مرجان و دسیسه و کارهاش! و از اینطرف هم مسیح و این گفته هاش! باید چی می کردم؟! هان؟!! چی کار؟!

با نوشتن نظرات ارزشمند خود و همچنین ثبت میزان رضایتمندی خود از این مطلب ما را در رسیدن به اهدافمان یاری کنید. برای بیان میزان رضایتمندی بالای سمت چپ صفحه را نگاه کنید.
نظرات نویسندهنظرات شما
شما هم نظر بدید و جواب بگیرید. اینجا کلیک کنید.
نام: احمد
نظر:
رمان جالبی است ولی چرا پیش نمیری
تاریخ: 880131
کشور: Islamic Republic of Iran
پست الکترونیک: Email: behzadia65@gmail.com
نام: بهار
نظر:
بعضي اوقات آدما تو بد باتلاقي اسير ميشن رهايي ازش تنها با لطف الهي ميسر ميشه
اميدوارم از داستانهاي زندگي هم درس بياموزيم
پایدار باشی
تاریخ: 880130
کشور: Islamic Republic of Iran
پست الکترونیک: Yahoo ID: zaminibahar
سپاس تينا جان شما هميشه به من لطف دارين. نام: من
نظر:
سلام.دركش ميكنم!!!
از تلاش و كوشش شما( اقا مجنون ) براي نوشتن اين داستان جالب و درس اموز واقعا نهايت تشكر را دارم! موفق و پيروز باشي
دوست شما تينا !!!
تاریخ: 880129
کشور: Australia|en-au
پست الکترونیک: Yahoo ID: tiamo_s93
شما هم نظر بدید و جواب بگیرید. اینجا کلیک کنید.
سه شنبه 88/11/20 شمسی
Tuesday, February 09, 2010
لیست صفحات
صفحه نخست
گالری تصاویر زیبا
داستانها و وبلاگها
اسامی ایرانی
گالری موسیقی
زیبایی و آرایش
مقاله های آموزشی کامپیوتر
مقررات و قوانین ایران
گالری لینکها
جکها و لطیفه ها
عضویت در سایت
تبادل لینک
دوستان تودل
طراحی سایتهای شما
نقشه سایت
جستجو در سایت
فروش هاست
فروش دامین
تماس با ما

Menu
Home
Photo Gallery
Stories
Iranian Names
Music Gallery
Beauties And Makeup
Learn Computer
Iranian Rules
Link Gallery
Fun Gallery
Be Member
Link to Us
Friends Logos
Web Designing
Site Map
Search
Hosting Prices
Domain Sale
Contact Us

RSS Feeders

وب سايت تودل دات كام به طور كامل توسط تيم تودل طراحي و برنامه نویسی شده است. چنانچه مشكلي در صفحات، مطالب و تصاوير مشاهده مي‌كنيد و يا پيشنهادي داريد با پست الكترونيك www_2del_com@yahoo.com مكاتبه كنيد. آرزوي ما فراهم كردن محيطي خوب براي شماست. استفاده از منابع و تصاوير اين سايت با ذکر نام منبع بلامانع ميباشد و ميتوانيد از اين مطالب در سايت و وبلاگ خود استفاده كنيد. نظرات خود را بصورت SMS براي مدير سايت به شماره 09123449665 ارسال كنيد.

Copyright © 2010 www.2del.com
Version 6.5